0E100B 491D00 744622 81674E A6967C B1824A BFBAD8 FFFED2

Share this photo on Twitter Share this photo on Facebook

Silent friend....

Posted by
kiarash (esfahan, Iran) on 6 February 2012 in Animal & Insect and Portfolio.

وقتی خیلی کوچک بود پیش ما آمد ، آثار نوزادی و معصومیت کودکی در چهره اش موج می زد و من همیشه تعجب می کردم که حتی حیوانات هم در کودکی پاک تر و دوست داشتنی تر هستند....
در آن دوران بیشتر روز را در خوابی پر از آرامش سپری می کرد...
بزرگ شدنش را شاهد بوده ام....
ساعت ها به او نگاه کرده ام....
ساعت ها به حرکات جالب و غیر منتظره اش خندیده ام...
و گاهی حتی....
در حیاط خانه ام که رو به کوچه باز می شود ، از پایین با میله هایی جدا از هم و عمودی تزئئین شده است به طوی که آن طرف در پیداست...
ساعت ها پشت این میله ها می نشیند و به بیرون خیره می شود....
با چشمانی که اندوه و حسرت در آنها موج می زند...
نمی داند در پشت آن در فلزی سبز رنگ چه دنیای بی رحمی انتظارش را می کشد...
ساعت ها رفت و آمد آدم ها و نور چراغ ماشین ها را در شب نگاه می کند....
این نگاه به قدری عمیق است که مرا از دنیا می کند....
به دنبال گمشده ی رویاهایش که حتی وجود خارجی ندارد می گردد؟
یا فقط می خواهد دنیای کوچکش را که به سوراخ سمبه های خانه ام خلاصه می شود وسعت بخشد؟
یا شاید هم می خواهد رها باشد ، به دور از قید و بند انسان ها...
مطمئنم تا به حال حرف دلش را به هیچکس نگفته چون از دوران کودکی اش به دور از همنوعانش بوده....
تا به حال سکوت کرده...
اما از چشمان مشکی و براقش همه چیز را می توان خواند....
هم ترسش را دیده ام و هم هیجان و نشاطش را....
و این روز ها درد سکوتش را با نگاهی منتظر که به بیرون از دنیایش دوخته شده شاهدم....